خونه مجردیه ولگرد کوچولو

اجتماع=مجرد+ازدواج

پنج شنبه اخر سال
نویسنده : ولگرد کوچولو - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
 

امسال قرار شد میوه وشیرینی عید ومن بگیرم. منم قبول کردم.ننم با تعجب فکر کرد از ولگردی میخوام دست بکشم.

واسه تهیه سور و سات عید من به همراه چندتا از دوستان سوار وانت اصغر گودوخ به سمت بهشت زهرا راه افتادیم.اول به سمت قطعات اعیون نشین رفتیم،چون گلدونای سوسن خوشگلی واسه اموات میارن.من و کامی گدا شروع به جمع کردن گلدونا کرده بودیم که انگار منو برق گرفته باشه به سمتی خیره شدم.نادر خرطوم گفت: هی ولگرد چی شد مرده دیدی؟

با ابرو،دختری رو نشونش دادم که دیس شیرینی رو دست گرفته بود.یهو نادر مثل فشنگ دوید سمت دختر بینوا.

در حالی که لبخند ژکوندی بر لب داشت و دندونای یه خط در میونش مثل کلاویه های پیانو خودنمایی میکرد  گفت:شما چرا خانم .بده من خودم پخش مینکم شما به مُردَتون برسین.نمیدونم چرا دختر طفلک ناگهان جیغ بنفشی کشید و دیس شیرینی رو رها کرد و گریخت.

این قطعه ها لا مسب عین کوچه،خیابونای جردن میمونه.با صفا.روی چندتا از قبرا سفره هفت سین چیده بودند،ما که میدونستیم اموات فعلا در گیر سوال جواب هستن ،زحمت جمع کردن سفر رو کشیدیم.در تما م این مدت رولبمون ذکر وفاتحه واسه اموات عزیز بود تا خدای نکرده مال حرامی تحصیل نکنیم.

بعضی از اقوام اموات رو که سرشون شلوغ بود، پیدا کرده وبرای کمک جهت پذیرایی اعلام امادگی میکردیم.سپس سریعا تمامی نذورات رو به حساب ...معذرت به وانت اصغر منتقل می کردیم.خلاصه تا طهر کلی میوه و شیرینی وگل جمع کردیم که هم ثوابی نصیب اموات شده باشه هم کار پرسنل شهرداری رو کم کرده باشیم.

یکی نبود که فک بابامو بعد دیدن فتح ولگردش از اسفالت کف کوچه جمع کنه.

خدا امواتتونو حفظ نماید.

پ.ک١. اینم اپ غیر ازدواجی

پ.ک٢.شرمنده دیر اومدم  جابجایی داشتم.ادارمو عوض کردن از بس عوضی شدم نمی دونم کجا کار میکنم


 
comment نظرات ()
 
از سر اجبار
نویسنده : ولگرد کوچولو - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
 

صبح بود،یک صبح سرد زمستانی وخورشید خسته و بی رمق.زبق عادت هر روزه برای خرید روزنامه رفته بودم.

مقابل دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و داشتم تیتر صفحه اول روزنامه ها رو می خوندم یا به قول دوستان مفت خوانی میکردم.بعد خرید روزنامه برگشتم تا به سمت اداره حرکت کنم که چشمم بهش افتاد،زیبا بود نسبتا!تعجب کردم چطور تا حالا ندیدمش،چون من تقریبا همه شونو میشناختم.جوون بود خیلی.برای چند لحطه بهش چشم دوختم؛احساس کردم داره صدام میکنه.سرمو برگردوندم.منو چه به این کارا.برای منی که همیشه  خشک ورسمی بودم اصلا خوبیت نداشت.اگه دوستان وهمکارا میدیدند خوبیت نداشت وچه حرفا که نمی زدند.

اما یه حس غریبی وادارم کرد به طرفش برم،خیلی اروم دستمو به سمت دراز کردم.

از اون وقت تا حالا باهم هستیم.هر چند برخی اوقات غیر قابل تحمل میشه.اویل خیلی دوست داشتنی تر بود.همیشه حرفای جالبی برای گفتن داره که باهاش گذر زمانو حس نمی کنی.

بعضی وقتا نطراتمون بشدت مخالفه همه و تو دوتا جبهه مخلف قرار میگیریم.

چند باری دوستان وهمکارا حتی حاج خانم،مامانمو میگم،مارو باهم دیدند،چه میشه کرد.

بیشتر وقتا قرارمون پنچ شنبه هاست اول صبح.بعضی وتا که روزنامه فروش نگاههای کنجکاو منو میبینه میخنده و میگه امروز  همشهری جوان دیرتر میاد.منم با خنده ای متقابل بهش میگم اگه اومد نگهش دار تا بیام.


 
comment نظرات ()
 
فرمول
نویسنده : ولگرد کوچولو - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

تو خونه داشتم روزنامه می خوندم تا رسیدم به خبری که نوشته بود

دانشمندان انگلیسی فرمول ازدواج موفق رو کشف کردند

مردان پنج سال از خانمها بزرگتر باشند و هوش خانمها ٢٧% بیشتر از اقایون باشه!!!

مامانم نگاهی از سر دلسوزی بهم کرد وگفت:بیچاره ولگردم،خانمش الان داره با عروسکاش بازی میکنه

کسی تو ثبت احوال اشنا نداره؟میخوام جهشی بزرگ بشم


 
comment نظرات ()
 
بدون نسخه
نویسنده : ولگرد کوچولو - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
 

سلام

جورج برنارد شاو گفته:شوهر دوای تمام دردهای یک زن است

ولگرد:بدون نسخه هم دارو میدهیم

خداوند فرمود:ما زن را سکینه(ارام بخش)قرار دادیم.

ولگرد:خدا جون من خوابم نمی بره میتونم دوتا آرام بخش داشته باشم!!!


 
comment نظرات ()
 
دعا
نویسنده : ولگرد کوچولو - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

امروز دوستم زنگ زد پنج شنه واسه عروسیش دعوت کرد

خدا جونم خودت خوب می دونی من هیچ وقت واسه خودم چیزی نخواستمو نمیخوام

این دفعه هم واسه مامانم دعا می کنم.خدا جون یه عروس ناز و مامانی نصیب مادرم بفرما!!!

آمین


 
comment نظرات ()
 
اماده ایم اماده!!
نویسنده : ولگرد کوچولو - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
 

 

یکی از سخنرانان "سازمان همایش ملی  راهبردی تحکیم خانواده"!!!(تازه این اسم کوچیکشه) گفته:

سن مناسب برای ازدواج زمانی است که جوان احساس میکند امادگی جسمانی و استعداد لازم را دارد.

منم سریع پریدم تو باشگاه ثبت نام کردم.کلی هم پیاز ومعجون وآجیل خریدم.فروشنده میگفت هنوز عید نشده عجله نکن،بهش گفتم میخوام زن بگیرم!!!

استعدادشم دارم،اخه اینقدر کنار دیبرستان وپیش دانشگاهی دخترانه وتو دانشگاه پلاس بودم که فکر کنم جزء استعدادای درخشان وسمپادی باشم.دعا یادتون نره


 
comment نظرات ()